|
پس به پادشاه پاکیزه و پاکت اقتدا کن ، که راه و رسم او الگویی است برای الگوطلبان ، و مایه فخر و بزرگی است برای کسانی که خواهان بزرگواری باشد ، و محبوب ترین بنده نزد خدا کسی است که از پادشاهش( پیامبرص ) پیروی کند ، و گام بر جایگاه قدم او نهد ، پادشاه از دنیا چندان نخورد که دهان را پر کند ، و به دنیا با گوشه چشم نگریست ، دو پهلویشاز تمام مردم فرو رفته تر و شکمش از همه خالی تر بود . دنیا را به او نشان دادند ، اما نپذیرفت . |
|
هرگاه رسول خدا یکی از یاران خود را اندوهگین می دید ، با شوخی کردن او را شاد می نمود و می فرمود : خداوند دشمن کسی است که با روی گرفته و عبوس با برادرانش ملاقات نماید.
|
|
ابورافع نقل می کند : من با حسین(ع) در ایام کودکی بازی سنگ پرانی می کردیم، هرگاه سنگ من به هدف می خورد به او می گفتم : مرا بر پشت خود سوار کن! او می گفت : « آیا می خواهی بر کسی که پادشاه او را بر دوش می گیرد ، سوار شوی؟ » ؛ پس من او را رها می کردم و هرگاه سنگ او به هدف می خورد ، می گفتم تو را سوار نمی کنم چنانکه مرا سوار نکردی. حسین(ع) می گفت : « آیا دوست نداری بدنی را که پادشاه بدوش می کشد سوار کنی؟ » پس من او را سوار می کردم .
|
|
از امام علی ( ع) نقل شده که غذای گرم را بگذارید سرد شود که پادشاه هرگاه
برایش غذای داغ می بردند می فرمود : بگذارید سرد شود ، خداوند آتش به ما طعام
نکرده و برکت در غذای خنک است و غذای داغ برکت ندارد .
و نیز پادشاه فرمود :فوت کردن و دمیدن به غذا برکت را می برد .
|
|
همان دم در نشست ؛ جمعیت زیادی مهمان پادشاه بودند اما او داخل خانه جایش نبود . یک وقت دید پادشاه لباسش را آورده و می گوید رویش بنشین خاکی نشی ! جریر بن عبدالله هم آن را گرفت ، اما بوسید . دعوتش که می کردند ملاحظه میزبانش را می کرد. مبادا کسی همراهش باشد که میزبان نمی خواسته . یک با ر وقتی برای مهمانی کسی همراهش شد ، دم در به صاحب خانه گفت : این مرد هم به دنبالم آمد . می توانی اجازه بدهی میتوانی ندهی . بعد از غذا در حق میزبان هم دعا می کرد : - نمی خواهید به برادر خود پاداش دهید ؟ - چه کنیم ؟ - دعای برکت .
|
|
از هر موقعیتی برای بیداری استفاده می کرد . مردی وصیت کرده بود انبار خرمایش را فقط پادشاه آنهم با دست خودش صدقه بدهد . او هم همین کار راکرد . آخرین خرمایی را که از زمین برداشت به همه نشان داد: اگر این را خودش صدقه میداد ، بهتر از انبار خرمایی بود که من به جایش دادم . خیلی به صدقه اعتقاد داشت . توصیه هم می کرد آدم ها باید با دست خودشان صدقه بدهند؛ نه بعد از مرگ ، وقتی که دستشان از دنیا کوتاه شد ..... تند هم می شد وقتی پای مصلحت دیگران در میان بود . با اصحاب و یارانش از وسط مزرعه ای گذشتند . اما طرف ، کور بود و فکر میکرد مال خودش است : اگر پادشاه با شماست ، راضی نیستم از زمین من رد شوید . فرمود : رهایش کنید ، هم چشمش کور است هم دلش . |
|
بر زبانش ورد خدا بود .« الحمدلله علی هذه النعمه » « الحمد لله علی کل حال » . اولی را وقتی موضوع خوشحال کننده ای میشنید و دومی را وقتی ناراحت می شد ، میگفت . وقتی هم به چیز های دوست داشتنی می رسید ، می گفت : « الحمد لله الذی بنعمته تتم الصالحات » . معتقد بود در بدن آدمی زاد ، سیصد و شصت رگ وجود دارد . پس در هر روز حداقل سیصد و شصت مرتبه میگفت : « الحمد لله کثیرا علی کل حال » همیشه ستایشگر بود .
|
|
خانه اش ساده بود ؛ از خشت خام . اسمش خانه بود ولی فقط اتاقکی بود . وقتی سخن از فرش به میان آمد ، فرمود : زیر اندازی برای زن ريال یکی هم برای مهمان و یکی هم برای مرد خانه . چهارمی برای شیطان است . رفته بودند دیدنش . حصیر بسترش بود و لیف خرما هم متکایش . وقتی تعجب آنها را دید ، فرمود : من به دنیا چکار دارم ؟ در گذرم ؛ مسافری که ساعت ها در زیر درخت می آساید و می رود. |














