|
در مسافرت عقب می رفت . مبادا کسی جا مانده باشد .به فکر رهگذران بود . در مسیرش اگر سنگ و کلوخی می دید ، یا هر چه آزارشان میداد ، کنار میزد . عفیف بن حارث می گوید : کودک بودم و شیطان ! بر نخل های مردم سنگ می زدم تا خرمایی بریزد و بخورم دستی بر سرم کشید و گفت : هر چه روی زمین است مال تو ؛ روی درخت ، مال مردم است .
|
|
براي همسايه حرمت قائل بود ؛ مثل خون مسلمان . تا چهل خانه را هم ، همسايه اعلام كرد . براي وحدت و همياري بيشتر . مي گفت : اگر مريض شد بايد عيادتش كني ، اگر مرد بايد تشييعش كني ، اگر قرض خواست بايد بدهي و اگر حادثه تلخ و شيريني رخ داد ، بايد شريكش باشي و تسليت يا تبريكش گويي . حتي در خانه سازي هم مراعاتش بكن ؛ ديوار خانه ات مانع باد نباشد . آنقدر مهم بود كه در جنگ تبوك گفت : هر كس همسايه اش را اذيت كرده ، با ما نيايد . پ.ن: پیام بر من ( چهل قدم با پیامبر ) / هادی قطبی
|










