|
از هر موقعیتی برای بیداری استفاده می کرد . مردی وصیت کرده بود انبار خرمایش را فقط پادشاه آنهم با دست خودش صدقه بدهد . او هم همین کار راکرد . آخرین خرمایی را که از زمین برداشت به همه نشان داد: اگر این را خودش صدقه میداد ، بهتر از انبار خرمایی بود که من به جایش دادم . خیلی به صدقه اعتقاد داشت . توصیه هم می کرد آدم ها باید با دست خودشان صدقه بدهند؛ نه بعد از مرگ ، وقتی که دستشان از دنیا کوتاه شد ..... تند هم می شد وقتی پای مصلحت دیگران در میان بود . با اصحاب و یارانش از وسط مزرعه ای گذشتند . اما طرف ، کور بود و فکر میکرد مال خودش است : اگر پادشاه با شماست ، راضی نیستم از زمین من رد شوید . فرمود : رهایش کنید ، هم چشمش کور است هم دلش . |











