|
همان دم در نشست ؛ جمعیت زیادی مهمان پادشاه بودند اما او داخل خانه جایش نبود . یک وقت دید پادشاه لباسش را آورده و می گوید رویش بنشین خاکی نشی ! جریر بن عبدالله هم آن را گرفت ، اما بوسید . دعوتش که می کردند ملاحظه میزبانش را می کرد. مبادا کسی همراهش باشد که میزبان نمی خواسته . یک با ر وقتی برای مهمانی کسی همراهش شد ، دم در به صاحب خانه گفت : این مرد هم به دنبالم آمد . می توانی اجازه بدهی میتوانی ندهی . بعد از غذا در حق میزبان هم دعا می کرد : - نمی خواهید به برادر خود پاداش دهید ؟ - چه کنیم ؟ - دعای برکت .
|










